اهل غربتم
روزگارم بد نيست
تكه ناني دارم خرده هوشي سرسوزن شوقي
مادري دارم بهتر از برگ درخت
دوستاني بهتر از آب روان
وخدايي كه در اين نزديك است
لاي اين شب بوها پاي آن كاج بلند
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم
در نمازم جريان داردماه جريان دارد طيف
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
باغي داشتيم در نزديكي غربت
باغ ما در طرف سايه دانايي بود
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه
باغ ما شايد قوسي از دايره سبز سعادت بود
من به مهماني دنيا رفتم
من به شت اندوه ، من به باغ عرفان
من به ايوان چراغاني دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته كوچه شك
تا هواي خنك استعنا
تا شب خيس محبت رفتم
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق
رفتم تا سكوت خواهش
تا صداي پر تنهايي
چيزها ديدم بر روي زمين
كودكي را ديدم ماه را بو مي كرد
قفسي بي در ديدم كه در آن روشني پرپر مي زد
نردباني كه از آن عشق مي رفت به بام ملكوت
من زني را ديدم كه نور در هاون مي كوبيد
ظهر در سفره آنها نان ، سبزي و بشقابي شبنم و كاسه داغ محبت بود
من گدايي ديدم در به درمي رفت آواز چكاوك مي خواست
وسپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز
بره اي را ديدم بادبادك مي خورد
من الاغي ديدم كه ينجه را مي فهميد
در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير
شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما
كاغذي ديدم از جنس بهار
مسجدي ديدم دور از آب
سر بالين فقيهي نا اميد كوزه اي ديدم لبريز سوال
قاطري ديدم بارش انشأ
من قاطري ديدم تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد
من ديدم...عبور مگس از كوچه تنهايي
خواهش روشن يك گنجشك وقتي از روي چناري به زمين مي آيد
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح
پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت
پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و پله هايي كه به بام اشراق
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت
و حا لا من خانه اي آن ور شب ساخته ام
|
+| نويسنده
مسافر شهر غم در
86/01/16
|